مقدمات سفر

22 آوریل 2015 - Leave a Response

دیروز بالاخره بعد از مااه ها، جدن ماه ها جستجو لباسام رو سفارش دادم، و امروز اولیش پست شد، لباس عروسی احسان

در پوست خودم جا نمیشم!! 🙂

دیروز صندلی های پرواز هامون رو هم انتخاب کردیم 🙂 چقد بررسی کردیم :دی فاصله از دستشویی، فاصله از صندلی های گهواره دار، اینکه چند نفر کنارمون هستن و چند نفر میخوان برن دستشویی و اینکه اگه یه نفر کنارمون نشسته باشه احتمال اینکه بچه داشته باشه کمتره :دی این کار هم  بسیار باعث خوشحالی شد 🙂

سفر

18 آوریل 2015 - Leave a Response

این روزها، روزهای هیجان و بدو بدو های سفر و نامزدی و عروسی احسانه. کمتر از ۱ ماه دیگه از آمریکا میریم کانادا و ۱ ماه و ۲ روز دیگه مریم ایران.

الان در حال صبحانه خوردن بودم، و ظرف گردوم خالی شده!  به خودم تذکر دادم که بسته گردوی کوچیک بخر، چون میمونه و خراب میشه 🙂

تولد ۲۶ سالگی

4 نوامبر 2014 - Leave a Response

سال های قبل خوشحالتر بودم برای روز تولدم. هیجان زده تر. انگار که همیشه زیادی جدی گرفتم روز تولدم رو. فک کردم روز مهمیه. امسال انگار برام کمتر مهمه. و شاید همینه که آزارم میده.

دچار فراز و فرود احساسی ام.  یا شاید هم خوشحالم و هم غمگین.

خوشحالم چون هستم. چون خانواده با محبت و آرش نازنین و دوستان مهربونی دارم. ناراحتم چون، انگار که پیر شدم. و انگار که عقبم. و انگار که کارام زیاده .. و همه اینا شاید هیچ ربطی هم به تولدم نداره! صرفن تصادف زمانیه که من همین روزهایی که با کمبود اعتماد به نفس کلنجار میرم، منتهی شده به روز تولدم

دلم میخواد به خودم کادو بدم . آرامش . بدون استرس. بدون دغدغه . یه خواب آروم . روزهایی بدون نگرانی.

موندیم که چی کار کنیم!

9 آوریل 2014 - Leave a Response

خودم فهمیدم چه وقتایی میام اینجا. وقتایی که غمگینم، و غمم رو نه می تونم به آرش بگم، نه به مامانمینا بگم، نه به نسیم بگم، نه تو فیس بوک بنویسم .

دلم غم داره و چشمام اشک. به برنامه پریودم فکر می کنم: نه پریودم نه پی ام اس نه اویولیشن نه هیچی ..
ولی خسته ام. کار زیاد دارم. دلتنگم . یه ذره ته گلوم میسوزه . عصبانیم از دست مامانم و براش نگرانم . و برای احسان و برای بابام .
و تنهام. آرش سرش شلوغ درس و مامانشیناست .

به خودم تشر می زنم که جمع کن خودتو. اما آیا باید آدم همیشه خودشو جمع کنه؟

از قدیم گفتن: ناز کش داری ناز کن وگرنه پاهاتو دراز کن.

تو این شب عزیز که آرش فردا صبح امتحان داره، نازکش هم نداریم به اون شکل.

دلمون هم نمیخواد پامونو دراز کنیم . اما اگه تا خود صبح هم عر بزنیم کسی نمیاد یه دستی به سرمون بکشه احوالمون رو بپرسه
موندیم که چیکار بکنیم؟

کوفت عجیبی به نام فیس بوک

3 فوریه 2014 - Leave a Response

کوفت عجیبیه این فیس بوک . به نظر میاد که میتونه از تنهایی آدم کم کنه، چون می تونی در هر لحظه ای بگی که کجایی و چه می کنی و چه حسی داری و بالاخره از بین دوستان دور و آشنای لیست بلند بالا، چند نفری با لایک و کامنت، همراه فکر و احساست میشن .
بعد پنجره اش رو میبندی . دوباره چک می کنی و میبینی هنوز تنهایی!
برای چند لحظه و دقیقه البته، تنها نبودی . ولی پنجره رو می بندی و بعد دوباره تنهایی ! بعد ممکنه معتاد بشی. به این که پنجره رو نبندی. یا هی ببندی و دوباره باز کنی، چون از تنهایی می ترسی.
ولی آدم باید از خودش بپرسه، آخرش که چی . بهتر نیست آدم تنها باشه و بدونه تنهاست و باهاش کنار بیاد، تا اینکه مدام در فراری باشه که فرار نیست، که راه در روییه که برت میگردونه به همونجایی که بودی، که بهت توهم نجات میده اما نجاتت که نمیده هیچ، اسیرت هم می کنه …بهتر نیست واقعا؟ 

30 ژانویه 2014 - Leave a Response

از خودم میام بیرون . میرم میشینم یه کمی دورتر و خودم رو تماشا می کنم . میبینم که کاری که پی ام اس با من می کنه، هیچ ستم کار نکرد! خودمو میبینم که خسته و دردآلوده و بی حوصله و کسلم . دلیلش رو هم می دونم . اما نمی تونم کمکی بکنم . برمیگردم به خودم . یه نوازشی به سر خودم بکشم باید . محض کمک!

29 ژانویه 2014 - Leave a Response

من معولا چیزهایی که نمیتونم داشته باشم رو نمیخوام !
یعنی مثلا ،با اینکه ساعت بازم، و با اینکه ساعت های رولکس خیلی قشنگ هستن، اما دلم نمی خوادشون .
فکر کنم با اینکارم سعی می کنم از خودم و احساساتم محافظت کنم. چون دلم نمی خواد که بخوام و دستم بهش نرسه .. از یه طرف خب خوبه . چون دردم نمیگیره! 
از یه طرف اما فکر می کنم که، جاه طلبیم کجا رفته ؟

20 ژانویه 2014 - Leave a Response

ازدلتنگی و تنهایی و تنبلی هر کاری با خودش می کنه آدم.

خودم رو پیچیدم لای چادر نماز و ادای آدمای افسرده در آوردم . دنبال موبایلم گشتم و پیداش نکردم . با خودم فکر کردم که منم مثل موبایلم گم شدم . تا وقتی کسی به موبایلم زنگ نزنه و موبایلم پیدا نشه، منم پیدا نمیشم

البته که چند دقیقه بعد پیدا شدم و از تخت اومدم بیرون

شاید گرسنه ام ؟ شاید باید برم دستشویی؟

شاید هم فقط باید از خونه پامو بذارم بیرون که حالم بهتر بشه!!

 

A

18 دسامبر 2013 - Leave a Response

I got an A in the course I was worrying about my grade! yeeeaaay! \:D/ that was fundamentals of IS! yooohoo

نشخوار

12 دسامبر 2013 - Leave a Response

نشستم توی لابی دانشکده، درس می خونم . هر ۱۰-۱۵ دقیقه یکبار، از توی یکی از کلاس ها صدای تشویق و دست زدن میاد .
برای من که اینجا نشستم و مشغولم به کار خودم، این کف زدن ها هیچ معنی خاصی نداره . اما دارم تصور می کنم برای اونی که احتمالا پرزنتیشن اش رو تموم کرده و براش دست می زنن، چقد حس خوبیه که ارائه کرده کارش رو و تموم شده و داره تشویق میشه و یه استرس از روی دوشش برداشته شده .

و اختمالا معنیش برای نفر بعدی که نوبتش هست که بیاد پرزنت کنه، معنیش یه ۱۰-۱۵ دقیقه پر فشار و استرسه .

و برای استاد چه معنی ای داره؟ و بقیه دانشجو ها ؟

همینجوری الاکی فکر نشخوار می کنم. فقط واسه اینکه به کار خودم رسیدگی نکنم! 😉