Archive for مارس 2012

بوی چمن …
29 مارس 2012

این ضمیر نا خود آگاه عجب پدیده عجیبی ست . بوی چمن تازه کوتاه شده ناگهان مرا برد به نمی دانم کدام باغ و بوستان از روزهای دور، یا روزهای کودکی .. شاید یک مسافرت دسته جمعی به طبیعت سرسبز شمال، همانجایی که یک عکس یادگاری انداختیم، با مادر بزرگ، روزی چمن های سبز و یک دست خزر شهر … یا پارک لاله، آن روز دم غروب . خیلی کوچک بودم، و یک تی شرت نارنجی با عکس اردک های کوچولو به تن داشتم، عکسش چسبیده بود به آلبوم برای سالها، از آن جور چسبیدن ها که اگر بخواهی عکس را  بیرون بیاوری، پاره می شود . آن جور که انگار عکس چسبیده به آلبوم خاطرات قدیمی، که جدا نیفتد .. یا شاید آن پارک سر خیابان خانه پدر بزرگ، همان جا که دوچرخه سواری می کردم، قدم می زدم و پدر، قشنگ ترین بازی های دنیا را بلد بود . و زیباترین کلام را می گفت، و من، چه کودکانه غرق لذت بودم ، و چمن های پارک چه خوش بو بودند آن روزهای عید …
بوی چمن دارد دیوانه ام می کند . پروازم می دهد روی خاطره هایی که به یاد دارم یا ندارم ، و من پشت سر هم نفس عمیق می کشم ….

Advertisements

بعضی شب ها تموم نمیشن ..
15 مارس 2012

بعضی از شب ها، تموم نمیشن. میشینن زل می زنن تو چشمم، و گاهی هم میرن و می شینن روی قفسه سینه ام، که نفس کشیدن هم برام سخت بشه! بعد من هم هی میشینم زل می زنم تو چشماش، فکر می کنم می تونم شکستش بدم .. فکر می کنم می تونم یه شب غمگین رو تبدیل به یه شب قشنگ کنم ! میرم از لجش آهنگ های شاد پیدا می کنم تو یو تیوب و با صدای بلند پخش می کنم. بعد یه لحظه که حواسم پرت می شه، آهنگ های غمگین نامجو رو تو اسپاتیفای پخش می کنه . من باهاش کل کل می کنم، اون اما کم نمیاره. میره تو ذهنم، تو قلبم، تو فکرم، سیاهی خودش رو پخش می کنه همه جا .. گاهی حتی میره تو چشمم ، اشک رو جاری می کنه .. من خیلی بی دفاع میشم این شب جور شب ها .. کم میارم، وا می دم، و حتی نمی تونم از جا بلند بشم، در لپتاپ رو ببندم و برم زیر پتو تا دست از سرم بر داره .. راستشو بخواید، یه جورایی می ترسم . می ترسم که اگه برم تو اتاق، تو تاریکی گیرم بندازه و وادارم کنه اشک بریزم … حالا همینطوری نشستم، homework بچه ها رو صحیح می کنم، وسعی می کنم با وجود این لعنتی که راه نفسم رو بسته، گهگاه تنفسی هم بکنم !!