Archive for دسامبر 2011

هنوز مهر ورودم به آمریکا خشک نشده بود که …
12 دسامبر 2011

عکس های مسافرت کوتاهمون به شیکاگو رو تماشا می کردم . چه حال و هوای عجیبی بود. تازه ۱ هفته بود که پامون به خاک آمریکا رسیده بود، هنوز کمی جت لگ داشتیم،  و صد البته دلتنگ بودیم ! گواه دلتنگی و اعصاب نا آروم من هم، خواب های پریشونم بود در هر دو شبی که خونه شبنم خوابیدیم.. که چه خواب های بدی دیدم و مامان طفلکی شبنم، خانوم مهندسی، که هر دو با هم توی یک اتاق خوابیده بودیم، دو بار با صدای جیغ و داد من از خواب پرید .. یه بار با صدای جیغ خودم از خواب بیدار شدم، و یک بار دیگه در حالیکه خواب می دیدم که دارم آش پشت پای خودم رو می خورم، از خواب بیدار شدم و فریاد زدم که :«خوشمزه بوووود!» :دی
همینطور که عکس ها رو می دیدم، با خودم فکر کردم که، چه جسارتی کردم ها! هنوز جوهر مهر ورودم به آمریکا خشک نشده، بلیط قطار خریدم و راه افتادم به سفر ! قطار ساعت ۵ حرکت می کرد و من می خواستم ساعت ۴ تو ایستگاه باشم. تند و تند برای توی راه کتلت می پختم، و میانه پخت و پز فهمیدم که نمک ندارم! از پسر چینی که در همسایگی ام زندگی میکنه کمی نمک قرض گرفتم، و ای وای که چقدر کتلت پختن طوووول می کشه! کتلت هارو پخته و نپخته گذاشتم توی یه ظرف و زنگ زدم به «یلو کب»! ( Yellow Cab!)  با نگرانی اینکه دیر بشه، منتظرش شدم تا بیاد، و به موقع اومد .. اون موقع هنوز نمی دونستم که تاکسی های دیگه ای هم توی شهر هست، که خیلی تمیز تر و مرتب تر از یلو کب هستند.

خلاصه اش اینکه به موقع سوار قطار شدم و راه افتادم .. شرح بقیه سفر ، در این پست جا نمیشه.. همه اینها اینطور شد که از ذهنم گذشت، که یاد اون هفته اول افتادم، که با چه اعتماد به نفسی تو مملکت غریب راه افتادم و رفتم سفر .. و نباید از انگیزه این سفر کوتاه هم گذشت البته، که بهم انرژی و جسارت می داد .. اولین جشن تولد آرش در آمریکا رو که نمی تونستم از دست بدم ..

Advertisements

وقتی دلگیری و تنها ..
9 دسامبر 2011

اینجا آسونتر دلت می گیره. زودتر بغض می کنی. بی قرار میشی گاهی، و حتی خودت نمی فهمی که چی ممکنه آرومت کنه. اینجا، دلت می خواد زودتر از شرهمه کار ها و درس ها راحت بشی، بری زیر پتو، و در حالیکه به صفحه لپ تاپت نگاه می کنی و یه قسمت فرندز می بینی خوابت ببره .. بخوابی، خواب های بد و مشوش ببینی، و صبح بیدار شی، در حالیکه خواب ها از سرت بیرون نمیرن .. یه شب اتاقت آتیش گرفته ، یه شب دیگه نشستی پای بستر مرگ پدر بزرگت، یا یکی از گوشه خوابت می گه که عمه کوچیکت فوت کرده .. یا وقتی ۳ ساعت می خوابی تا بیدار بشی و دوباره درس بخونی، خواب میبینی که داری سوپ می پزی و  پروسه سوپ پختن تبدیل شده به الگوریتم مسیریابی تو شبکه Chord !
اینجا. شب امتحان، وقتی ۲ صفحه از درست مونده، یه آهنگ عاشقانه گوش می دی، و دلت می خواست که پیشت بود، پیشش بودی .. و میای اینجا می نویسی که چقدر تو دیار غربت، آسونتر بغض می کنی …

صبح های سه شنبه، ترم پاییز ۲۰۱۱
6 دسامبر 2011

«چهارشنبه اول هر ماه از آن روزهايي بود كه با بيم و هراس انتظارش را مي‎كشيدند ، با بردباري و شهامت برگزارش مي‎كردند و سپس به دست فراموشی‎اش مي‎سپردند.» ( از کتاب بابا لنگ دراز)
این حکایت سه شنبه های این ترم من بود ! درس دادن به ۲۰ نفر با صورت هایی که هیچ دوستانه نگاهم نمی کردن و احساس می کردم اگه کوچکترین اشتباهی کنم، بهم می خندن .. ولی به خیر گذشت! الان نشستم اینجا، خونسرد، و اونا دارن امتحان می دن. یادم نخواهد رفت سه شنبه صبح هایی رو که با استرس و دلشوره میومدم سر کلاس. و مدام مدام مدام نگران بودم که نکنه سوالی بپرسن که جوابش رو ندونم. یا موقع نوشتن برنامه جاوا گیر بکنم و نفهمم که چه جوری درستش کنم و چه آبروریزی میشه چون همه شون دارن روی پروژکتور برنامه ای که من می نویسم رو می بینن …
اما، مثل همه کارهای سخت، اینم تموم شد .. خداروشکر..

خانه، خاطره، یاد ..
2 دسامبر 2011

خانه، فقط سقف نیست
فقط آشپزخانه نیست و اتاق خواب
هال و پذیرایی و حمام
خانه،خیابان های شهرم است
که قدم زنان،خندان یا گریان
متر به مترش را زندگی کرده ام
تمام بزرگراهها، که گاهی
ترافیک گریبانشان را گرفته
تو بگو، پنج شنبه شب های شلوغ
و گاهی هم دعوتت می کنند به فشردن پدال گاز
که با سرعت برانی، و «تهران تهران » یزدانی
گوش تو و اتوبان خلوت را پر کند
یا رشته کوه البرز، آن بالای شهر، که قبول دارم
گاهی دیده نمی شود از فرط گرد و غبار
اما جمعه صبح هایش هم  دیدنی است
سر برافراشته و سفید، در آسمان صاف و بی ابر
خانه،خاطره، یاد ..
خانه آن جایی است که هر گوشه اش
هزار روز و لحظه را به یادت می آورد
و وقتی که دور می شوی، می فهمی
چقدر شیرینی فروش کیوان را دوست داری
یادت هست سپیده؟ نبش خیابان سرپرست
نزدیک دبیرستان خوب فرزانگان
چه بستنی های میوه ای خوشمزه ای داشت ..
یا بام تهران، آخ .. بام تهران
که چقدر ساده،چقدر بی دلیل، «خوب» است
همین که راه بروی، و هوا دلنشین باشد
و خیلی فرقی ندارد که  دست دوست صمیمی ات را گرفته ای
یا آن «شخص عزیز» زندگی ات را
یا همقدم شده ای با پدر و مادرت ..
و می روی تا برسی به بانجی جامپینگ
که حسرتش ماند به دل جامعه مونث
و تو دیگر، بی تفاوت به این تبعیض
لدت می بری از یک لیوان آب انار، با گلپر
یا یک کاسه، پر از آش رشته داغ ..
خانه، خاطره، یاد ..
یک حیاط، یا پارک، یک محوطه
با چند نیمکت و یک بوفه، کوچک
همین چند عنصر، ۵ سال خاطره است
که گریسته ایم و خندیده ایم
قهر ها کردیم و آشتی ها
عاشق شدیم و فارغ شدیم
دوست ها پیدا کردیم و رفتند
و دوست ها پیدا کردیم و ماندند
تی بگ پرت کردیم و رندوم زدیم
چای،چای،چای ها نوشیدیم و کلوچه فومن
درس خواندیم و نخواندیم و بزرگ شدیم
۵سال، زندگی کردیم ..
و آدم ها، آدم ها، آن ها که دوستشان داری
که  وقتی دور می شوی، می فهمی
چقدر دلت می خواهد که کنارشان باشی
و خیلی ساده، همین دلخوشت می کند اگر
دوباره یک هوا را تنفس کنید
دوباره یک خانه را زندگی کنید ..