6 دسامبر 2013 - Leave a Response

ماهی گلی قشنگه ها! اما واسه آدمیزاد کسر شان حساب میشه اگه حافظه اش ماهی-گلی-طور باشه! این همه خدای بزرگ و تعالی وقت نذاشته رو خلقت بشر که آخر سر قد ماهی گلی یاد و خاطره داشته باشیم که

Advertisements

انگار …

6 دسامبر 2013 - Leave a Response

انگار باهاش بهم زدم . یه نخی قیچی شده تو دلم . عکساشو نگاه می کنم. عصبانیت میاد سراغم . دلخوری . همه چیز رو دوباره مرور میکنم و میام اینجا که بگم : انگار باهاش بهم زدم …

آیا ؟

3 دسامبر 2013 - Leave a Response

خیلی سعی کردم خونه ام رو خونه کنم . از پوستر دخترک قاصدکی بگیر تا مبلمان و اسباب و وسایل و کوسن های قرمز روی صندلی و اون سه تا شاخه بامبو … تا پیکسل های به دیوار آویزون شده و حوله خوشگل ماهی دار برای دستشویی . حالا احساس ویرونی می کنم . برای خودم و خونه ای که تلاش کردم بسازم .. حالا می فهمم که مبل  و میز و صندلی نو و خوشگل کافی نیست . تو کاربوندیل همه وسایلم دست دوم بود، اما هیچ وقت موش نیومد  و من چقد دوستش داشتم . چقد خوشحال بودم . هیچ شبی آواره خونه دیگران نشدم . و از این خونه بدم میاد . با همه کوسن های قرمز و فوتان قرمز و سه تا بامبو . بیزارم از این که بی خانمانم کرده . که نمی تونم برم توش زندگی کنم . که دو روزه خیال راحت رو ازم گرفته ..  .

احساس می کنم دارم سقوط می کنم . یعنی می تونم دوباره خونه پیدا کنم ؟ دوباره خونه بسازم ؟ دوباره پامو بندازم روی پام و چای بخورم و به فوتانم تکیه بدم ؟ و نگران موش ها نباشم که با پاهای کوچیک و زشتشون تو آشپزخونه ام رژه برن؟  آیا .. ؟

آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعداني ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟

 

3 دسامبر 2013 - Leave a Response

همینجوریم دوریش سخته . الان که مستاصلم و درمونده، از همیشه بیشتر جاش خالیه . اگه بود، همه چی آسونتر بود . خیلی آسونتر. خیلی خیلی آسونتر …

روزگار سخت ِ سخت ِ سخت

2 دسامبر 2013 - Leave a Response

خیلی غمگینم . خیلی خیلی خیلی ..
دیروز آرش برگشت شهر خودش، بعد از یه هفته ای که پیشم بود . ولی روز بد، بدتر شد . ساعت ۱۰ شب بود که یه موش توی آشپزخونه دیدم . یه عالمه گریه کردم و دنیال خونه گشتم و …
صبح که بیدار شدم دیدم موشه افتاده تو تله . فلک اومد انداختش دور. رفتم تله جدید خریدم، داغون و ناراحت. بعد از ۳-۴ساعت که تله رو گذاشتم یه صدای تق شنیدم و صدای جیر جیر موش و … با ترس و لرز رفتم نگاه کردم دیدم که بله! پرچم تله موش بالاست. یکی دیگه هم گیر افتادهء !ء
دیگه نتونستم تحمل کنم، اومدم خونه مریم اینا . با کلی مهربونی از پذیرایی کردن
اما هیچی از غصه ام نمی تونه کم کنه . الان رفتن که بخوابن، صدای صحبت کردنشون میاد از تو اتاق. و من دیوانه وار دلتنگ آرشم که پیشم باشه، کنارم باشه،آرومم کنه، کمک کنه، باهم حرف بزنیم و بخندیم و …ء

 و غصه دار جریان موشم، که خونه ام رو ازم گرفته .. :(( هی من کلی تلاش میکنم که خونه ام رو خونه کنم، خوشگل کنم، محل آسایش و آرامش کنم . و یهو یه موجود زشت و چندش آور و کوچیک همه چیز رو بهم میریزه … ء
و نگران درسامم، ۱۲ روز دیگه ترم تموم شده و من هزاااار تا کار دارم . و الان بدترین موقع است برای این آلاخون والاخونی و غصه خوردن و درس نخوندن … ء
و غصه این رو میخورم که هیچ کسی رو ندارم جز آرش که غصه هامو بهش بگم . نسیم تنها گزینه بوده همیشه که اونم خوب سرش شلوغه … آرش هم درس داره طفلکی . دلم نمیاد از درس بندازمش … به اندازه کافی این دو روز این کارو کردم … ء
دلم می خواد گریه کنم . های های . و نگرانی و غصه نداشته باشم … و بخوابم و بیدار بشم و همه چی خوب و درست شده باشه … دلم میخواد گـــــریـــه کنم …. :(( ء

ژنو :)

24 نوامبر 2013 - Leave a Response

از فیس بوکم، در رابطه با توافقنامه امضا شده ژنو ، به تاریخ ۲۳/۲۴ نوامبر ۲۰۱۳

فرق کرد . آدم ها و حرف ها و لحن ها.خواسته ها و رویکرد ها و سیاست ها . کاری ندارم به اینکه نظر رهبری چقدر موثر بوده در این پروسه . من به رای خرداد ۹۲ معتقدم ! اولین قدم بزرگ در راه صلح با جامعه جهانی که (امیدوارانه) حاصلش افزایش کیفیت زندگی ایرانی هاست، مبارک!

اگه قد کوه اورانیوم داشته باشیم و مردم فقیر باشن، غمگین باشن، نا امید باشن، خوبه ؟
با تهران/ایران حرف بزن . از حال مردم بپرس . بهت میگن که همه چقد خوشحالن، امیدوارن، بوق میزنن تو خیابون حتی! کی براش ذخیره اورانیوم مهمه وقتی نرخ رشد اقتصاد منفیه ؟ وقتی نصف جوونای لیسانسه بیکارن؟ وقتی نرخ تورم ۴۰٪ شده و وقتی اساسی ترین کالا ها نایاب هستن ؟
منم خیلی از اسرائیل بی شرف شاکیم که وقتی خودش سلاح هسته ای داره، واسه ما شاخ و شونه می کشه . اما جمله جان کری تو ذهنمه مدام که : ما می خوایم به ایران کمک کنیم که صلح آمیز بودن برنامه اش رو ثابت کنه . اگه اعتماد سازی بشه، اگه در ۸ سال آینده، مثل ۸ سال گذشته واسه دنیا خط و نشون نکشیم و نگیم انقد قطعنامه بدین که قطع نامه دونتون پاره بشه، حق غنی سازی محفوظ میمونه . این توافقنامه برای ۶ ماهه، برای همه عمر که نیست که !

از متن توافقنامه:
به دنبال اجرای موفق گام نهایی راه حل جامع و با سپری شدن کامل دوره زمانی گام نهایی، با برنامه هسته‌ای ایران مانند برنامه هر کشور غیرهسته‌ای دیگر عضو

NPT رفتار خواهد شد.

چتر

22 نوامبر 2013 - Leave a Response

بارون میاد. و دو تا چتر هم دارم. اما میخوام یکیش رو بذارم تو آفیس . دلم میخواد باهاش زیر یه چتر قدم بزنم و دستش رو بندازه دور کمرم …

فسنجون به وقت نیمه شب

22 نوامبر 2013 - Leave a Response

یک ساعتی مشغول بودم تا در قابلمه رو گذاشتم و اومدم نشستم روی مبل عزیزم .حالا سه تیکه مرغ خوشحال تو یه قابلمه دارن میپزن. معجون پیاز و گردو و رب انار هم تو قابلمه بغلی . این هفته غذای درست و حسابی نخوردم. دو روز عدسی خوردم، یه روز تن ماهی . امروزم که مجبور شدم بیرون غذا بخورم ! ماهی پختم و خراب بود انگار، بدمزه بود . خلاصه که گفتم اینجوری نمیشه! باید یه غذای درست و درمون بپزم. یه بسته مرغ هم داشتم خدا روشکر، تنها گوشت یخچال!
اینه که به ساعت ۱۲ شب درقابلمه رو گذاشتم و اومدم روی مبل قرمز عزیزم 🙂

باید چند ساعتی بیدار باشم تا بپزه، اما می ارزه ! برای مهمون عزیزم که فردا میرسه و برای شکم شکموی خودم، سور و ساطی راه میندازیم با فسنجون جون ! 

معضل خواب

21 نوامبر 2013 - Leave a Response

از یه جایی از شب که میگذره، هرچقدر هم که خسته و داغون باشم، پا نمیشم برم بخوابم ! همش فکر میکنم که خب دیگه، فردا صبح رو که از دست دادم، بذار حداقل الانو بیدار باشم و کار کنم !
خلاصه که مشق آمارم رو نوشتم و تموم شد . یه نگاهکی فردا میندازم ودستی به سرو گوشش می کشم بعد سابمیت میکنم . همین امشب دو تا سوتی بزرگ دادم بودم انقد که گیج و خوابالوده بودم ، خدا میدونه چند تا سوتی دیگه دادم و نفهمیدم .
یه جورایی کرم دارم اصن انگار. به قول خانوم کره، «تو اولیه ترین نیاز هات رو برآورده نمی کنی» که یکیش هم اینه که برم بخوابم وقتی خوابم میاد!!

رفتم ..

عدسی

25 اکتبر 2013 - Leave a Response

البته که برای اینکه خونه، خونه بشه، خیلی چیزها لازمه، از ظرف و ظروف گرفته تا مبل و صندلی و .. و مهمون هایی که بیان و خونه بوی خنده ها و خاطره ها رو بگیره .
اما یه کاسه عدسی داغ روی میز و یه قابلمه پر روی اجاق گازهم نقش مهمی بازی می کنه.