موندیم که چی کار کنیم!

خودم فهمیدم چه وقتایی میام اینجا. وقتایی که غمگینم، و غمم رو نه می تونم به آرش بگم، نه به مامانمینا بگم، نه به نسیم بگم، نه تو فیس بوک بنویسم .

دلم غم داره و چشمام اشک. به برنامه پریودم فکر می کنم: نه پریودم نه پی ام اس نه اویولیشن نه هیچی ..
ولی خسته ام. کار زیاد دارم. دلتنگم . یه ذره ته گلوم میسوزه . عصبانیم از دست مامانم و براش نگرانم . و برای احسان و برای بابام .
و تنهام. آرش سرش شلوغ درس و مامانشیناست .

به خودم تشر می زنم که جمع کن خودتو. اما آیا باید آدم همیشه خودشو جمع کنه؟

از قدیم گفتن: ناز کش داری ناز کن وگرنه پاهاتو دراز کن.

تو این شب عزیز که آرش فردا صبح امتحان داره، نازکش هم نداریم به اون شکل.

دلمون هم نمیخواد پامونو دراز کنیم . اما اگه تا خود صبح هم عر بزنیم کسی نمیاد یه دستی به سرمون بکشه احوالمون رو بپرسه
موندیم که چیکار بکنیم؟

Advertisements

There are no comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: