بوی چمن …

این ضمیر نا خود آگاه عجب پدیده عجیبی ست . بوی چمن تازه کوتاه شده ناگهان مرا برد به نمی دانم کدام باغ و بوستان از روزهای دور، یا روزهای کودکی .. شاید یک مسافرت دسته جمعی به طبیعت سرسبز شمال، همانجایی که یک عکس یادگاری انداختیم، با مادر بزرگ، روزی چمن های سبز و یک دست خزر شهر … یا پارک لاله، آن روز دم غروب . خیلی کوچک بودم، و یک تی شرت نارنجی با عکس اردک های کوچولو به تن داشتم، عکسش چسبیده بود به آلبوم برای سالها، از آن جور چسبیدن ها که اگر بخواهی عکس را  بیرون بیاوری، پاره می شود . آن جور که انگار عکس چسبیده به آلبوم خاطرات قدیمی، که جدا نیفتد .. یا شاید آن پارک سر خیابان خانه پدر بزرگ، همان جا که دوچرخه سواری می کردم، قدم می زدم و پدر، قشنگ ترین بازی های دنیا را بلد بود . و زیباترین کلام را می گفت، و من، چه کودکانه غرق لذت بودم ، و چمن های پارک چه خوش بو بودند آن روزهای عید …
بوی چمن دارد دیوانه ام می کند . پروازم می دهد روی خاطره هایی که به یاد دارم یا ندارم ، و من پشت سر هم نفس عمیق می کشم ….

Advertisements

There are no comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: