بعضی شب ها تموم نمیشن ..

بعضی از شب ها، تموم نمیشن. میشینن زل می زنن تو چشمم، و گاهی هم میرن و می شینن روی قفسه سینه ام، که نفس کشیدن هم برام سخت بشه! بعد من هم هی میشینم زل می زنم تو چشماش، فکر می کنم می تونم شکستش بدم .. فکر می کنم می تونم یه شب غمگین رو تبدیل به یه شب قشنگ کنم ! میرم از لجش آهنگ های شاد پیدا می کنم تو یو تیوب و با صدای بلند پخش می کنم. بعد یه لحظه که حواسم پرت می شه، آهنگ های غمگین نامجو رو تو اسپاتیفای پخش می کنه . من باهاش کل کل می کنم، اون اما کم نمیاره. میره تو ذهنم، تو قلبم، تو فکرم، سیاهی خودش رو پخش می کنه همه جا .. گاهی حتی میره تو چشمم ، اشک رو جاری می کنه .. من خیلی بی دفاع میشم این شب جور شب ها .. کم میارم، وا می دم، و حتی نمی تونم از جا بلند بشم، در لپتاپ رو ببندم و برم زیر پتو تا دست از سرم بر داره .. راستشو بخواید، یه جورایی می ترسم . می ترسم که اگه برم تو اتاق، تو تاریکی گیرم بندازه و وادارم کنه اشک بریزم … حالا همینطوری نشستم، homework بچه ها رو صحیح می کنم، وسعی می کنم با وجود این لعنتی که راه نفسم رو بسته، گهگاه تنفسی هم بکنم !!

Advertisements

There are no comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: