بهار خونه، بوی دیگه داره ..

بدون این شک این روزها، بیشتر از هر وقت دیگری دلتنگم. بقیه غربت نشین ها را نمی دانم، اما برای من یکی خیلی سخت است که بهاری بیاید و سالی تحویل شود و من قسمتی از آن نباشم . .  نباشم در ترافیک سرسام آور اسفند ماه، نروم برای خرید کردن هایی که تمامی ندارند، هوای دود آلود را که به استقبال بهار می رود استنشاق نکنم .. به هوای نو شدن سال و البته با گوشزد های مامان، دستی نکشم به سر و گوش اتاقم .. نباشم که برای ریسمان عکسهایم، چند تا از این عکس های دیجیتال را که گوشه هارد درایوهای پر حجم خاک می خورند، چاپ کنم ( و حواسم را جمع کنم موقع انتخاب کردن، که تعدادعکس ها از همه آدم های عزیز زندگیم منصفانه باشد) .. ء

دلم می خواهد بروم تا میوه فروشی سر کوچه، سرخ ترین سیب را انتخاب کنم، بزرگ و بی لک و پیس، بیاورم برای سفره هفت سین . بعد با بابا بروم تا گلفروشی سفیر، ۱ ساعتی بگردم تا از بین سبزه ها، خوشرنگ ترین و قدبلند ترین را پیدا کنم … و بی قرار قبلی، یک گلدان بزرگ از این گل بنفش ها، که اسمش را هم خوب نمی دانم، بزنم زیر بغل : «این رو هم می ذاریم کنار هفت سین! »ء

کوچکتر که بودم،از یک کسی شنیده بودم که درست در لحظه تحویل سال ماهی های قرمز عمودی می ایستند! وای که چندین و چند سال ماهی های طفلکی را می خریدم  و همیشه یادم می رفت که «درست در لحظه تحویل سال» نگاهشان کنم! ( بماند که گاهی عمرشان کفاف نمی داد تا لحظه تحویل سال زنده بمانند 😐 ) ماهی های قرمز، در آکواریوم ها، شنا می کنند و فروخته می شوند و به خانه بچه هایی می روند که مثل من لابد، می خواهند ماهی را عمودی ببینند، و من با اینکه چند سال است ماهی

گلی نمی خرم اما، دلم برای همین صحنه آشنا هم تنگ می شود این روزها .. ء

بچه مدرسه ای که بودم، هفته های آخر خوووب تق و لق بود .. یک روز همه کلاس ها را تعطیل می کردیم : «می خوایم کلاس تکونی کنیم! » آنچنان هم نمی تکاندیم ها.، همین قدر که تخته سیاه را بشوریم که دیگر هیچ گچی نتواند خطی رویش بنویسد کافی بود .. یک سفره هفت سین هم می انداختیم یک گوشه ای .. یادش بخیر، عید سال ۸۵ که پیش دانشگاهی بودیم و آقای کشوری سیب هفت سین را خورده بود، اگر درست خاطرم باشد … ء

و دلم یکجوری می شود وقتی به سال های دانشگاه فکر می کنم، به حیاط صنایع، که چقدر خوشگل می شد نزدیکی بهار، آن گل بنفش ها می ریختند روی دیوار، ما هم یکی یکی خسته نباشیدها و استاد عیدتون مبارک ها را می گفتیم و بعد می نشستیم روی صندلی ها .. خاطره های اینطوری مثل فیلم ضبط شده اند انگار … خیلی دقیق، خیلی واضح .. ء

وقتی می آمدم، آن روزهای آخر، می دانستم که دلم تنگ می شود، برای مامان و بابا و احسان و نسیم و همه و همه و خانه و خانه و خانه … اما به خدا اگر می دانستم که اینطور دلم برای هوای تهران تنگ می شود، که وقتی هوای یک صبح فوریه شبیه می شود به هوای اسفند ماه، من این همه کلمه را تایپ کنم پشت سرهم  و از دلتنگی می گویم، به خدا اگر می دانستم، هیچ شبی پنجره اتاقم را نمی بستم … ء

 

پ.ن : نگرانم نشید ها :دی من حالم خوبه، خیلی هم خوشحالم، قدر همه چیز رو هم می دونم . به هر حال دلتنگی هم جزئی از زندگی ِ 🙂 ء

 

 

 

Advertisements

There are no comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: