صبح های سه شنبه، ترم پاییز ۲۰۱۱

«چهارشنبه اول هر ماه از آن روزهايي بود كه با بيم و هراس انتظارش را مي‎كشيدند ، با بردباري و شهامت برگزارش مي‎كردند و سپس به دست فراموشی‎اش مي‎سپردند.» ( از کتاب بابا لنگ دراز)
این حکایت سه شنبه های این ترم من بود ! درس دادن به ۲۰ نفر با صورت هایی که هیچ دوستانه نگاهم نمی کردن و احساس می کردم اگه کوچکترین اشتباهی کنم، بهم می خندن .. ولی به خیر گذشت! الان نشستم اینجا، خونسرد، و اونا دارن امتحان می دن. یادم نخواهد رفت سه شنبه صبح هایی رو که با استرس و دلشوره میومدم سر کلاس. و مدام مدام مدام نگران بودم که نکنه سوالی بپرسن که جوابش رو ندونم. یا موقع نوشتن برنامه جاوا گیر بکنم و نفهمم که چه جوری درستش کنم و چه آبروریزی میشه چون همه شون دارن روی پروژکتور برنامه ای که من می نویسم رو می بینن …
اما، مثل همه کارهای سخت، اینم تموم شد .. خداروشکر..

Advertisements

There are no comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: